![]() |
![]() |
|
| (هو المعشوق...!) |
|
میروم ، بی بهانه تا شاید یک روز بهانه ای برای بازگشتی دوباره داشته باشم *یه نفر* |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 20:34 توسط یه نفر |
|
|
تمام قاصدک هایتان در قلبم باقی خواهند ماند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 20:26 توسط یه نفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 20:17 توسط یه نفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 19:50 توسط یه نفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 19:35 توسط یه نفر |
|
|
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/18ساعت 22:44 توسط یه نفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/18ساعت 22:32 توسط یه نفر |
|
|
میدانی از خودم ، از تمام آینه ها خسته ام تا کی برابر آینه بایستم و از تو با خیال تو بگویم بیا تا برای یکبار در آیینه چشمهایت با تو حرف بزنم هر چند میدانم آن لحظه زبان از سخن بازخواهد ماند ولی یک لحظه تماشای تو،یک عمر، مرا بس
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/08ساعت 10:31 توسط یه نفر |
|
|
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر ،پیوندی که ما را بیش از این طاقت نماندست آرزومندی *سعدی* |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/07ساعت 21:36 توسط یه نفر |
|
|
دل تنگ خویشتن را به تو میدهم نگارا بپذیر تحفه من که عظیم تنگ دستم *اوحدی مراغه ای * |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/06ساعت 13:47 توسط یه نفر |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/05ساعت 23:17 توسط یه نفر |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/05ساعت 23:12 توسط یه نفر |
|
|
از آن زمان که شنیدم " و من یموت یرنی " را هوای موت به سر دارم و اموت علی جان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/23ساعت 15:15 توسط یه نفر |
|
|
ملاقات علی و فاطمه امشب تماشایی است کند مظلوم را مظلومه ای امشب پذیرا یی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/23ساعت 15:3 توسط یه نفر |
|
|
شب قدر است و من قدری ندارم چه سازم توشه ء قبری ندارم مبادا لیله القدرت سرآید گنه بر ناله ام افزونتر آید مبادا ! ماه تو پایان پذیرد ولی این بنده ات سامان نگیرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/22ساعت 14:7 توسط یه نفر |
|
|
کوفه خواب است و کسی در جاده نیست ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/20ساعت 23:36 توسط یه نفر |
|
گاهی اوقات تنها کسی که میتونه به دادت برسه فقط خودتی خود خودت ! فقط باید بهش اعتماد کنی ! پس بیا تا سقوط نکردیم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/29ساعت 11:8 توسط یه نفر |
|
التماس دعا ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 17:9 توسط یه نفر |
|
|
اگر میدانستی چقدر دوستت دارم هیچگاه برای نیامدنت باران را بهانه نمی کردی ! رنگین کمان من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 15:51 توسط یه نفر |
|
کدامین لحظه آیا میرسد وقت پریدن ..؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/22ساعت 14:14 توسط یه نفر |
|
|
مرا سرگشته دارد چشم بی پروا نگاه او نگردد هیچ کس یارب هدف تیر هوایی را !
جناب صائب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 22:37 توسط یه نفر |
|
|
خطت ز پیش چشم سوادم نمیرود دل سوزی رخ تو ز یادم نمیرود هر جلوه ای که دیده ام از سرو قامتی چو ن مصرع بلند ز یادم نمیرود هر گه لبت به خنده تبسم ادا شود هر عضو من چو برگ گل از هم جدا شود پیکان یار را نتواند به خود گرفت گر استخوان من همه آهنربا شود *جناب صائب * |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 13:45 توسط یه نفر |
|
|
ساده لوحی بین که میخواهم شکار من شود حلقه چشمی که در دام آورد صیاد را * جناب صائب* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 11:28 توسط یه نفر |
|
|
عاشق که تواضع ننماید چه کند ؟ شبها که به کوی تو نیاید چه کند ؟ گر بوسه زند زلف تو را رنجه مشو ! دیوانه که زنجیر نخاید چه کند...؟ *ابو سعید ابوالخیر* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 1:10 توسط یه نفر |
|
آه ! از آن گلی که دست من بود خموش و یک جهان سخن بود... گل، که شهره شد به بیوفایی ! ز دیدن چنین جدایی، ز غصه ، پاره پیرهن بود *....؟* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 0:58 توسط یه نفر |
|
|
بقول صائب :
تا میتوان شکست پرو بال خویش را مرغ اسیر ما دل صیاد نشکند
البته جناب صائب این را هم گفته :
تا دل نمیبرم ز کسی دل نمیدهم
صیاد من نخست گرفتار من شود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/20ساعت 23:17 توسط یه نفر |
|
|
تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادم غرض از چشم اگر رفتی نخواهی رفت از یادم تو آن صیاد بی قیدی که با قیدم رها کردی من آن صیدم که هر جا میروم در دام صیادم اگر روزی غباری آید و گرد سرت گردد بدان کز صرصر هجر تو دوران داده بر بادم .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/20ساعت 22:47 توسط یه نفر |
|
|
حکیمی را پرسیدند : دوست یافتن به ، یا معشوق گرفتن؟"
گفت:"دوست گیر، تا معشوق باشی!" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/08ساعت 15:8 توسط یه نفر |
|
|
چه شد رفتی نمیدانم تمام شب ، دل از کابوس وحشتناک چشمان غم آلود تو حیران بود. و من با دیدگانی خسته اما باز ، سرگردان به دنبال تو میگشتم و من تا صبح از پس کوچه های سبز رویاهاگذر کردم چه رویای دل انگیزی ! هوا آنجا بسی آرام ، مهتابی ولی اینجا ! چرا یکبازه طوفان شد ،نمیدانم ! دلم چون بید میلرزید و هر لحظه خیال رفتنت آشوب در اندام من میریخت و آن کابوس حتمی شد ... و بعد از تو ...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/03ساعت 0:17 توسط یه نفر |
|
|
مجنون را پرسیدند :عشق چیست ؟ گفت: "سوختن بی تکلف، ساختن بی تصرف" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/03ساعت 0:8 توسط یه نفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بدون روی توام ،زندگی نصیب مباد
در انجمن که گلی نیست ، عندلیب مباد...! |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
سویدای دل نقطه عشق حدیث آرزومندی من و پروانه و شمع ای وای بر اسیری فانوس خاموش حسرت پرواز برای با تو بودن غریبه دل نوشته های باران کیوان |
|
RSS
|